۱۳۸۸/۰۴/۱۴

سیصد و شصت العماره


سیصدو شصت العماره


راویان اخبار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتارچنین روایت کرده اند :

که روزی گذر شهرام فینقیل بیگ , حکیم الوحوش به سرای سالوم السلطنه افتاد .

وی رااحوال پریشان بود.بانو پرسید: تورا چه می شود؟

وی شرح دلدادگی خویش به دخترکی رابرزبان راند و از اوطالع خویش راطالب شد .

بانو که دستی در اقمار و کواکب داشت گوی بلورین در دست گرفت و چنین گفت :


" دلم گواهی نیکو نمی دهد,عاشقی توراسرانجامی نیست,دارالشفایت پلمب خواهدشد ,

موریانه ها به وبلاگت حمله ودرش تخته خواهد شد . وه که چه طالع خزی داری ."


شهرام فینقیل بیگ محزون از در بشد .


سالوم السلطنه که به رازداری شهره خاص و عام بودبه طرفته العینی همراه خویش

برگرفت تا اهم اخبار را به سمع و نظر م مول الملوک برساند , اما دریغ که خاتونی وی را همی گفت : نو ریسپانس تو پیجینگ

پس سالوم السلطنه ایمیلی به ممول الملوک روانه کرد بدین مضمون :


"حکیم الوحوش , شهرام فینقیل بیگ از دست بشد , وی را چشم گریان است ودل بریان , چراکه دخترکی با لبهای کُلاژن زده و ارزق چشم ,دل و دین از اوربوده ."


ممول الملوک انگشت حیرت به دندان گزان ,اخبار را به اقصی نقاط دنیا

نمود که : Send to all

" شهرام فینقیل بیگ همی عاشق بشد دخترکی را ابیض چشم ,دماغی سر به فلک کشیده ,آناناس گیسو "


بانو نیلو بیگُم که اکنون در بلاد کفرروزگار می گذراند,پس ازدریافت ایمیل ممول الملوک با سانازباجی تماس حاصل نمود که : بشتاب ,خاک برسرون است, شهرام

فینقیل بیگ دلداده دخترکی شده لنز برچشم ,گیس بریده,از یک پا شَل,که از کمالات

هیچ بوئی نبرده .


سانازباجی از خان بزرگ که در اثر استعمال اقراص توهم زا درحال ترقص بود طلب دیدار کرد و وی را چنین گفت :

"جانم فدایت ,چاره ای بیندیش ,شهرام فینقیل بیگ همی عاشق بشد دخترکی رایک چشم ,گوژ پشت, کل , الکن زبان , و دخترک دل و دین از اوستانده . استدعای عاجزانه آنکه تدبیری مقرر فرمائید تا این ننگ از خاندان ما پاک و این دغدغه از خاطر ما مرتفع گردد .زیاده بقایت , جانم فدایت ."


خان بزرگ ,شهرام فینقیل بیگ را طلب حضورنمود .

خواست با خنجر چون خیاردو نیمش سازد , لکن تیر رابرچله کمان نهاد,زه را

کشید تا شست را از زیر رها سازد .

فینقیل بیگ مانند قره العین حین کشیدن کمان , رقص کنان این شعر رابرزبان ساخت :


یکدست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست


بزرگوار دعوت حق را اجابت کرد و شربت شهادت را چشید .






پی نوشت:کلیه شخصیتهای این داستان تخیلی بوده و وجود خارجی ندارند .

با تشکر از صادق ه دایت

0 نظر:

ارسال یک نظر

♡ اشتراک

Twitter Delicious Facebook Digg Stumbleupon Favorites More