۱۳۸۸/۰۹/۰۲

نوستالژی دهه شصت



سلام

امسال ماه رمضون شبکه 3 ایران یه سریال جالب با بازی حمید گودرزی به اسم پنجمین خورشید پخش میکرد که در مورد سفر به زمان و برگشتن به دهه 60 بود که برای همه اونایی که حد اقل 30 سال رو دارن سرشار از خاطره های تلخ و شیرینه ؛ امروز میخوام یه کم در مورد اون روز ها و چیزهایی که یادم مونده با هم حرف بزنیم .

اون موقع ها من بچه مدرسه ای بودم و ابتدایی میخوندم ، نه ماهواره بود و نه کامپیوتر و موبایل ، ترس از بمباران و جنگ از یک طرف و آزار و اذیت های کمیته از طرف دیگه حسابی همه رو غم زده میکرد . تنها دلخوشی مون ویدئو های تی سِوِن سونی بود که از ترس توی کمد ها قایم شون میکردیم وداشتن شون جرم بود ؛ شطرنج و نوار کاست و هر نوع بازی دیگه هم ممنوع بود . تنها راه ارتباطی مون با دنیا تلوزیون ایران و همون 2 تا کانالش بود که اون هم نصف روز ملا و آهنگران نشون میداد و بقیه اش رو هم کارتون های غمناک که همیشه یکی گم شده بود و یکی دیگه با بدبختی دنبالش میگشت : هاج ، حنا ، نل ، بل و سباستیان و بنر که همه شون مادر ها شون رو گم کرده بودن احتمالاً مادرهاشون هم بی حجاب بودن که ماها هیچ وقت نتونستیم مادرهاشون رو ببینیم و خیال مون راحت شه ؛ برای دیدن سری کامل عکس ها شون میتونین اینجا ( + ) کلیک کنین ، تنها برنامه قابل تحمل شون دیدنیها بود که با اجرای مجری خوش تیپش و صدای گرمش یکشنبه ها برای مدتی بمباران و جنگ رو از یاد مون میبرد و اون هم در واقع تیکه هایی از برنامه های ماهواره بود که خود شون برامون گلچین و پخش میکردن .

video


هفته ای یه روز هم اوشین و روزهای دور از خانه رو میداد که باز به خاطر نبودن گزینه بهتر همه مون نگاه میکردیمش ، شاید اون روز ها خیلی خوش مون نمیومد ولی وقتی امروز این تیکه تیتراژش رو دیدم نمیدونم چرا چشم هام پر شد ، یاد 20 سال پیش افتادم ؛ اگه سن تون میرسه و اون موقع ها یاد تون میاد یه نگاهی بندازین ، حتم دارم شما هم حس من رو پیدا میکنین .

video

اوضاع سینما هم زیاد خوب نبود و فیلم های چاخان جمشید آریا از یه طرف و جنگ از طرف دیگه همه جا رو گرفته بودن . البته سینمای کودک بد نبود و شهر موشها که ورژن سینمایی کارتون عروسکی مدرسه موشها بود تو سال 63 پرفروش ترین فیلم سال شد ، غیر از اون هم فیلم دزد عروسک ها با بازی اکبر عبدی خیلی قشنگ بود و یادم میاد 6 بار دیدمش اون زمان .

از تلوزیون که بگذریم تفریحات دیگه مون : دارت ترکوندن و تیله بازی کردن و تو خاک و خل کوچه ها فوتبال بازی کردن بود . البته اگه صدای آژیر قرمز و مارش های رادیو تلویزون میذاشتن ، دم به دقیقه آژیرمیزد و دل همه مون رو توی دهن مون میاورد اگه دل تون برای اون آژیرها و مارش های نظامی و سرود ها تنگ شده میتونین از اینجا داونلود شون کنین . یه سری هم آدامس های جام جهانی با عکس های فوتبالیست ها بودش : رودگولیت و مارادونا و رودی فولر . یادش به خیر ، آلمان قهرمان شده بود ؛ و از همه مهم تر مجله دانستنی ها که رد نمیدادیمش .

اما غیر از همه اینها به نظر من اون زمان ها با اون همه محرومیت و فشار و شاید هم دقیقاً به همون خاطر مردم یکدل و یکرنگ بودن ، فامیل و همسایه و محله معنی داشت ، مردم هوای هم دیگه رو خیلی داشتن ، چه توی پارک ها و خیابون ها در برابر کمیته چی ها که به جوراب و روسری مردم گیر الکی میدادن و چه در برابر دشمن خارجی و بمباران . هر هفته کل فامیل خونه یکی از بزرگان جمع میشدن و بزرگ ها بساط منقل و کباب راه مینداختن و کوچیک تر ها هم آتاری که تازه اومده بود بازی میکردن . هواپیما آتاری رو فکر کنم هنوز هم یاد تون هست ، برای داونلودش میتونین اینجا کلیک کنین (+) .

نمیدونم چرا اما خیلی دلم برای اون روز ها تنگ شده ، برای صمیمیت و یکرنگی و سادگی اون روز ها ، احساس میکنم تکنولوژی و راحتی آدم ها رو خیلی از هم دیگه دور کرده ، زندگی ماشینی شهر نشینی اجازه اون دور هم جمع شدن ها رو دیگه نمیده ؛ بچه های نسل جدید همه پاستوریزه و هموژنیزه بار اومدن و میان . دیگه صمیمیت و رحم وجود نداره ، همه تشنه خون هم شدن ، خیلی دلم برای اون روز ها تنگه ...




با درود و سپاس فراوان : شهرام

برخی منابع :

RF4VVVH3U2H7

http://dahe60.blogfa.com/8706.aspx

http://koroparandeh.blogspot.com/

http://pafa.blogfa.com/post-533.aspx

66 نظر:

وای خیلی خیلی با حال بود منو برد توی خاطرات دوران کودکی،واقعا چه روزایی بود نمیدونستیم غصه چیه،غم کدومه،تموم هفته رو منتظر میموندیم که سریال اشین شروع بشه و ببینیم سرگذشتش به کجا میرسه و از این که یه زن این همه سختی میکشه در تعجب بودیم ولی الان چی؟اگه اشین زندگی زنای ما رو ببینه اون به حال ما گریه میکنه،ولی خیلی جالب و متفاوت بود،ممنون شهرام عزیز

من متولد 64 هستم ولی همه اینها برای من هم خاطره انگیزه
.
.
.
آژیر قرمز
.
.
.
آتاری با هواپیماش و دزد پلیسش و بیلیاردش ،،، وقتی من 7 سالم بود عموی کوچیکم دبیرستانی بود ، میومد خونه ما ، با هم بیلیارد بازی می کردیم اونم شرطی !!! ،،، البته همیشه چه من میردم و چه می باختم منو می برد بیرون بستنی ، شیرموزی چیزی می خوردیم !!!
.
.
.
ویدیو با نوار های کوچیک و بزرگش ، چه کارتون هایی !!! سفید برفی ، سیندرلا ( به قول موشه شیندرلا !!! ) ، زیبای خفته ، برنارد و بیانکا ( خیلی کمند کسایی که این کارتون رو دیدند ) ، . . . و خیلی های دیگه ،،، خواهر من 2 سال از من کوچیک تره و همون طور که می دونید شیفت های مدرسه های یه سطح همیشه برای دختر ها و پسر ها برعکس بوده ( لااقل تبریز که این طور بوده ) ، یعنی وقتی من صبحی بودم خواهرم بعد ظهری بود و بلعکس ، من و خواهرم یه نوار ویدیو برای خودمون داشتیم که توش کارتون های تلویزیون رو ضبط می کردیم ، اگه مثلاً من صبحی بودم خواهرم کارتون های صبح رو برای من ضبط می کرد و من کارتون های عصر رو برای خواهرم !!!
نوار ویدیو هارو وقتی می خواستیم جایی ببریم لای روزنامه می پیچیدیم !!!
.
.
.
من اونقدر بزرگ نبودم که دانشمند بخونم ولی کیهان بچه ها چرا
.
.
.
خدا جلال مقامی رو هم سالم و سلامت نگه داره که این چنین با برنامه دیدنیها مارو سر گرم می کرد
.
.
.
دفتر های 40 برگ 60 برگ 100 برگ با جلد های سبز لجنی ،‌ آبی کثیف و صورتی !!!
کتاب های درسی با جلد قهوه ای !!! من که کلاس سوم بودم تازه جلد چند تا از کتاب ها سفید شد !
.
.
.
شیشه های شیر که شیر بعد 2 روز توشون فاسد میشد !
.
.
.
فیلم های پر فروش همیشه فیل هایی بود که برای بچه ها ساخته میشد ،،، گلنار ، کلاه قرمزی
.
.
.
هر 5 شنبه جمعه یا مهمون بودیم یا مهمون داشتیم ،،، مهمونی ها هم از اون مهمونی های تشریفاتی الان نبود ، خبری از چند نوع غذا نبود ، غذا همون غذای معمولی صاحب خونه بود ، اصل ماجرا بعد شام بود ،،، تخمه شکستن پای تلویزیون هایی که کنترلیش تازه اومده بود ، گاهی هم بازی دَبرنا !!!
تلویزیون کنترلی نهایت تکنولوژی بود دیگه !!!
.
.
.
یادش بخیر اون روزی که کانال 3 افتتاح شد !!!
.
.
.
یادش بخیر که بدون هیچ دغدغه ای با چند تا خانواده به دشت و بیابون میزدیم ، آتشی روشن می کردیم و چند تا سیب زمینی توش می پختیم و می خوردیم و اون میشد شام شاهانه ما ، غروب رو نگاه می کردیم و بر میگشتیم خونه
.
.
.
آخ
آخ از زمانه

خیـــــلی جالب بود ، شاید من که تقریبا جوون ِ این نسل حساب میشم زیاد درگیر این چیزا نبودم اما تا حدودیش برای من نیز آشنا و خاطره انگیز بود مثل بازی ِ آتاری و مجله های دانستنیها که تو صندوقچه ی داییم دیده بودم . تازه جلد کتاب فارسیم همین بـــود .

خیلی خیلی باحال بود ... مرسی

مخصوصا اون عکی دفتر 100 برگ :)))

والا چی میشه گفت شهرام جان؟ زمونه خیلی عوض شده.. و نمی دونم چرا هی بدتر می شه نه بهتر.

ولی حداقلش ماها می تونیم همین قدر که با هم خوبیم در آینده هم خوب و صمیمی بمونیم.


ممنون از بلاگ خوبت و دعوتت

نسترن 3/9/88

ممنونم از لطف شما آقای بیطار
بله من متولد تبریزم و تا کلاس سوم هم تبریز بودم
.
.
.
آقای بیطار یه مشکلی برای پیچتون به وجود اومده
بیاد تو صفحه من و بخش دوستان رو نگاه کنید ، اونجا آخرین پست هر کس رو نشن میده ، ولی مال شما رو پست قبلیتون رو هنوز داره نمایش میده ، الان هم من اومده به پیچتون و بخش آر اس اس بلاگ ها می خواستم برم دیدم که باز نمیشه
گفتم شاید خودتون بی خبر باشید ، برای همین جسارت کردم

ممنون که سر زدید
.
.
.
می خواهید یکی از قالب های دیفالت بلاگر رو هم امتحان کنید
شاید حل شد
اما مراقب باشید
شاید همه چیز هم به هم بریزه

نمی دونم چه کار کردید ولی مشکل حل شد !

سلام.
ممنون.نه اي دي اس ال ندارم.چون سرعتش 7 كيلو بايت در ثانيه است.
اين عكس مجله دانستنيها را گذاشتي داغ دلمون تازه شد يادش به خير.

واااای از دارت نگو که من کلی خاطره دارم باهاش ....
و کیهان بچه ها از موثرترین عواملی بود که من رو کتابخون کرد
*
*
حس نوستالزی من هم خیلی قویه هنوزه که هنوزه دلم واسه اون روزها تنگ مشه
*
*
شهرام عزیز ممنونم که اینقدر دقیق وبلاگم رو می خونی .. نظراتت همیشه برام قابل تامل بود

شهرام جان
ما رو بردی به دهه شصت، دهه کودکی، چه روزایی بود،چه روزگاری رو گذروندیم....باوجود اونهمه دلهره باز لحظات شیرین کم نبود....راستی کی اونهمه دل خوشی رو ازمون دزدید؟

سلام شهرام جان
مطلبت رو خوندم برخی از کارتونا و حتی کمی از سالها دور از خانه رو یادم میاد.

راستش من در سنی نیستم که بخوام در جمع شما بزرگان اظهار نظر کنم.
اما می خوام بگم وقتی مردم از عیب های خودشون غافل شدن و شروع به عیب گرفتن از دیگران کردن وضع ما بدتر و بد تر شد و سیر صعودی تا سقوط را در پیش گرفتن. آخرش به کجا می رسه رو به راحتی می شه حدس زد اما دلیل رو نمی شه گردن تکنولوژی انداخت.دنیا و آخرت ما در کنار همدیگه هستند. ما مسولیم در برابر بشریت، در مقابل همینهایی که کامپوتر و نرم افزار و.. را اختراع کردن ما مسولیم. همه ما مسولیم در عالم تن کار تن ، در عالم علم کار علم، در عالم اخلاق کار اخلاق و در عالم دین وظیفه مون را که مهمترینش خدمت به خلق هست را انجام بدهیم.
کی کمین بخششت ملک جهان
من چه گویم خو تو می دانی نهان

حال ما و این طبیبان سر به سر
پیش لطف عام تو باشد هدر



موفق باشید


یا حق

شهرام جان واقعا ترکوندی ، کاملا رفتم تو اون حال و هوا
دفتر بازرگانی ، اوشین ... وای ، عجب دورانی !!! مرسی

آئورلیانوی دوم

سلام شهرام جان.
کلک نکنه اومدی به وبلاگ من و آهنگ بچه‌های کوه آلپ که گذاشتم پس زمینه اینجوریت کرد ؟( اسمایلی خنده)
من که همش تو اون سالهام با اینکه کلی‌ بدبختی کشیدیم.بابای ارتشی یه پا جنگ یه پا پادگان.عصبانی.شهید داده و عزادار.همه افسرده.همه تنها.
ولی‌ ما که حالیمون نبود.
الان میشینیم غصه ش رو میخوریم.اونوقتا عشقمون این بود بدویم از مدرسه برسیم خونه واسه هاچ و لوسیمی و حنا و آنت و بل و سباستیان.
از توجهت به نوشته هام ممنونم راستی‌.
ضمنا اگه اشکالی نداره می‌شه بگی‌ تو دنباله ‌ای دیت چیه؟؟ همون جا برام پیغام بذار.مرسی‌

آخی!عجب دورانی بود بچگی!:)
من که نسل بعد از شما بودم،ولی برنامه های تلویزیون بازم همینا بود:))
آخه اینا عادت دارن یه برنامه رو انقدر پخش می کنن که حال همه به هم میخوره

عجب دورانی بوده....با اینکه تجربه ی بودن تو اون دوران رو نداشتم اما زیبا منو به اون حال و هوا بردی...
مرسی کامنت دونی رو درست کردی....
اون زمان مامانم اینا هم می گن چقدر دلا یکرنگتر بود...

وای هیچی واسه من جذاب تر از به یاد آوری سریال اوشین نیست واقعا دوسش داشتم و از اینکه تو خونه واسه دیدن این سریال همه جمع می شدیم کلی ذوق می کردم .... کاش حالا هم همه بودن.....

اگه وقت کردی به منم سر بزن خوشحال میشم

یادش بخیر

چه گلچین قشنگی کرده بودی

مخصوصا آهنگ اوشین که خیلی وقت بود میخواستم دوباره بشنوم

من از سریال جنگجویان کوهستان هم خیلی خوشم میومد همون لینچان

به هر حال باهات موافقم یادش به خیر

عيد اضحي رسم و آئين خليل آزرست
بعد آن ،عید غدیر، روز ولای حیدر است
عید قربان و پیشاپیش عید سعید غدیر مبارک

باسلام ،نگاه درستي به ان دوران نبود چون وقتي دقيق تر ان سالها را در مي نوردي مي ببيني هنوز تروشحات روشنفكري و چاپ اثار ارزشمند وحتي مجله هاي ادبي (مثل ادينه ،دنياي سخن ،...)وحتي مجله فيم به مراتب بهتر از حالا بود ودرواقع هرسال دريغ از پارسال

آی گفتی ها ، ببینید ما چه کشیدیم از دست کدخدای اون زمان، همونی که موسوی به خاطرش سینه چاک میدهد و میخواد که ما را برگردونه به ارزش های اسلامی دهه شصت ، یعنی منظورش اینه که ماتحت خودمونو برای ولیم آغاجی آماده کنیم
یه چیزی هم از قلم انداختی و فکر میکنم که اون زمان ها تشریف نداشتین
ماه رمضان سال پنجاه و هشت، آقا دستور داد که تلویزیون برنامه خودشو ساعت 7 شب تعطیل کند تا مردم در مساجد به عبادت بپردازند، حالا برنامه های تلویزیون که همش جونور و مارمولک و کفتار و کرگدن نشون میداد، اون برنامه های هاچ زنبور عسل، مال سال های بعد است که جمهوری اسلامی، پیشرفت شایانی نموده بود، حساب کن که آقا دستور داد که اون چهار تا مامولک و کفتار و کرگدن هم تعطیل بشن، دیگه چی میشه، واسه همینه که جمعیت ایران در آن سال ها به صورت انفجاری زیاد شد و همین آقای موسوی از این بابت در پوست خودش نمیگنجید
ای شهرام جان، چی وگم که نگفتنم بهتره

سلام آقاي بيطار
شما هم مثل من به ياد اون قديمها افتادين...واقعا اون موقعها همه چيز خيلي قشنگتر از الان بود ......ياد همه اون گذشته هاي قشنگ به خير....روزهايي كه جنگ بود ..بمباران بود ...ولي واقعا دلها همه يكدل بود ....
چه جالب بود ...يعني اون موقع هم بنزين كوپني بوده؟يا به عبارتي همون سهميه بندي

قلمتوت هموار استوار
موفق باشيد

لينك شديد دوست عزيز


ساجده

http://sajijoon.blogfa.com/

حس خوبی داشت آقای شهرام.. از دو نظر.. از اینکه یک دوست اینترنتی رو بعد از مدت هایکمرتبه اینجا ببینی و دیگری هم که با تمام ِ این پست همه ی خاطرات بچگی..زنده شد.. مخصوصا آتاری..! من عشق ِ آتاری داشتم! :دی

اووووووووووووووه
ترکوندیا چه خوب بود
عالی بود
من این چیزا یادم هست
اما چیزی از آژیر یادم نیست
یعنی یه صحنه فقط
اما صداش یادم نیست
صدا

متشکر از پست زیبایتان. من که سن و سالم قد نمی‌دهد، ولی دست می‌فرمایید. حتی نسبت به سن و سال من هم، دوستی‌ها و صمیمیت‌ها از بین رفته است. شما درست می‌گید؛ این یکی از اثرات تکنولوژی و سرگرم شدن مردم با دنیای مادیست. ولی فکر می‌کنم اگر روح و روان آدم‌ها هم مطالبق با همین تکنولوژی پیشرفت می‌کرد، شاید وضع خیلی بهتر بود.

حاضر به تبادل لینک هستید؟

با درود فراوان خدمت شهرام بیطار عزیز

وبلاگ شما هم با موفقیت لینک شد. از اینکه دعوتم را پذیرفتید بسیار ممنونم. همچنین از بابت بیان دیدگاه‌تان در وبلاگ نیروی جوان نیز صمیمانه تشکر می‌کنم.

مؤید باشید.

سلام شهرام خان

اعتراف میکنم که منو با خودت بردی به اون دوران
با اینکه روزهای آنچنان خوبی هم نبودن ولی یادشون بخیر.
با اینکه این روزها رفاه و امکانات به نسبت قبل خیلی بیشتر شده ولی فکر میکنم اون روزها خوش تر بودیم

به محض اینکه بتونم وارد google account م بشم حتما لینکت میکنم (البته با اجازه)

wow...
یادش به خیر..
من هنوزم کتاب فارسی اولم و اون جلد دفتری که عکسش رو گذاشتین رو دارم..!
زمان زود میگذره جناب شهرام!نمیشه کاریش کرد..

هووم..چه آتیشایی می گیروندیم

توی هشت سال لعنتی من دو سالشو در سردشت و پیرانشهر دوره نظام سربازی رو میگذروندم و یک خاطره در وبلاگ قبلی ام از بمباران پادگان پیرانشهر نوشته بودم در روز اعدام صدام حسین
...
راستش ! آقا عجب جافظه ای دارین شما
...
راستی میدونین چرا آرشیو وبلاگم رو نتونستیم ببریم بلاگر ؟ چون آقای وب سه ! همون طراح این انتقال، ایرادش رو برام ایمیل کرد که براتون فوروارد میکنم

بامهر : صادق

متشکرم از اینکه باز هم به وبلاگم آمدید. نظر گرمتان مایه‌ی دلگرمی بود. پاسخی نیز عرض شد.

با تشکر

آقا ما رو بردی به ایام خوش .

گاهی فکر می کنم که اون زندگی دلچسب تر بود.

چه دوراني داشتيم. يادش بخير. درسته كودكي و جواني ما در خفقان و جنگ و ناملايمات گذشت ولي خاطرات شيريني از آن بجا مانده

سلام...مرسی از حضور و نظرتون و اینکه همیشه به من لطف دارید و سر می زنید....
بالاخره این نظرات هم باز شد و می شه نظر گذاشت....خوشحالم از این بابت...داشتم نظرات رو می خوندم....یعنی بلندی نظر رز سیاه برام جالب اومد و خوندمش....چه خاطرات بامزه ای...همش چند سالی از من بزرگتره....
راجع به اوشین باید بگم توی تلویزیون ایران تحریف شده بود....و زنی بدبخت نشون داده شد که همه ی ایرانیا براش دل می سوزوندن...اگه اصل فیلم رو ببینید خواهید فهمید که اصلا اینجور زنی نبود!!!!یعنی اوشین یه زن بدکاره بود که دوبله ی ایران اون رو اینطور مظلوم و مایه ی ترحم نشون داد!!!!:دی
خب از نظرات رز سیاه بگذریم...
راجع به 360 هم بگم آره....اونجا جالب بود...گرچه من یه سالی بیشتر اونجا نبودم و فقط یه بلاگ یه ساله داشتم...اما بیشتر با دوستام در ارتباط بودم....
و خیلی جالب بوده که با دوستای 360 اینقدر صمیمی می شدی....منم دوستای خوبی پیدا کردم...دوستای قابل احترام و ستایشی.....
موفق باشید....تا بلاگر مشکل نداره برم به بقیه دوستای بلاگ اسپاتی هم سر بزنم!!!!:)
موفق و شادکام باشی...

سلام آقای بیطار
ممنون از حضورتون و وقتی که میگذارید...لطف شماست.
تازگیها خیلی کم پیدا شدین؟!!
والا من نمیدونم چرا این آیکونهای ما برای شما کار نمیکنن(آیکون خنده)

سلام شهرام جان : از اینکه مطالب وبلاگ دنیایی بی جواب را دنبال می کنی بسیار خرسندم.. در مورد تمدنهای پیشین.. ایکاش مطالب قبلی ما .. یعنی تمدن اسرارامیز امریکایی جنوبی.. و کلا مطالب باستان شناسی اسرارامیز ما را دنبال میکردید.. طبق مدارک مستند.. یا انسانها به قدرت و شعور بسیار بالایی رسیده و نابوده شدند.. مثل تئوری اتلانتیس .. یا به گفته بعضی تئوریسینها فرا زمینی ها به انها کمک کرده اد.. از مطلب شما هم استفاده کردم.. ما را فراموش نکن

واقعا ممنون...بدجوری یاد بچگی ها رو زنده کردید.راستی یاد عکس برگردونها و کارت بازی ها هم بخیر

کلی حال کردم مخصوصاً با اون دفتر صد برگش ... خیلی نوستالوژیک بود کلاً

این روزها همه نوستالوژیک می شوند. شما چطور؟

;)

معمولاً آدم ها وقتی از شرایط موجودشون راضی نباشن بیشتر به یاد خاطرات خوش گذشته شون می افتن. برام جالبه که دارم می بینم خیلی از دوستان تو این دوره یهو یاد خاطرات دوران کودکی و نوجوانیشون افتادن. شاید اگه یه موقع دیگه بود وقتی یاد اون دوران می افتادیم همش غرغر می کردیم و از سختی هایی که کشیدیم می گفتیم. ولی الان ببین وضع چیه که همه دلمون رو خوش کردیم به یادآوری یه سری خاطره کهنه و با اونا دل خودمون رو شاد و سرگرم می کنیم...

:)

شاد باشی همیشه شهرام جان

این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

سلام... مرسی از کامنتی که گذاشتین برام. من شما رو لینک می کنم. اشکالی نداره اگر که شما هم بخواین لینک کنین. خوشحال میشم. راستی من دو تا وبلاگ بیشتر نمی نویسم. یکی آفتاب پرسته، یکی هم مملکته داریم. که مملکته داریم یه وبلاگ گروهیه. و اون وبلاگ هایی که شما دیدین مال بقیه اعضای گروهه.

سلام شهرام جان،

توی فرند فید هم بچه‌ها یک گروهی درست کردن به اسم «سالهای خاکستری دهه شصت» در اینجا: http://friendfeed.com/60s
هرچیزی که یادمون اومده و یا عکسی ازش گیر میومده اونجا گذاشتیم. یواش یواش مجموعه جالبی داره میشه

پیرو کامنت و پیشنهاد تان عرض کنم که از سبک نوشتن تان خوشم آمد .خوب است که وبلاگ هایمان پیوند هم بشوند. شما را نام چرخ گردون لینک کردم

سلام آقا شهرام....مرسی از حضور همیشگی تون....
خیلی خوشحالم می کنید....و ببخشید اگه وقتایی که می آم نظراتتون برام باز نمی شه که نظز بذارم....
راستی نمی خواید آپ جدید بذارید؟!
موضوع جالب و جدید پیدا نکردید؟!
یلداتون مبارک........

سلام آقا شهرام....به بازی اعترافیه دعوت شدید....منتظر اعترافات شما هستم!!!!
برای اطلاع بیشتر به وبم بیاید...

آقای بیطار سلام
مطلب خیلی جالبی بود که منو برد به اون دوران از اینکه با وبلاگ شما آشنا شدم خوشحالم

موفق باشید و پایدار

شهرام سلام

سه بار خوندمش از اول تا آخر

معـــــــــــــــــــرکه بود

ایولا داری

Its Better, If You Use Google Translator Widget On Your Blog. But Very Informative blog.

Its Better, If You Use Google Translator Widget On Your Blog. But Very Informative blog.

سلام آقا شهرام....به بازی اعترافیه دعوت شدید....منتظر اعترافات شما هستم!!!!
برای اطلاع بیشتر به وبم بیاید...

سلام آقا شهرام....مرسی از حضور همیشگی تون....
خیلی خوشحالم می کنید....و ببخشید اگه وقتایی که می آم نظراتتون برام باز نمی شه که نظز بذارم....
راستی نمی خواید آپ جدید بذارید؟!
موضوع جالب و جدید پیدا نکردید؟!
یلداتون مبارک........

این روزها همه نوستالوژیک می شوند. شما چطور؟

;)

معمولاً آدم ها وقتی از شرایط موجودشون راضی نباشن بیشتر به یاد خاطرات خوش گذشته شون می افتن. برام جالبه که دارم می بینم خیلی از دوستان تو این دوره یهو یاد خاطرات دوران کودکی و نوجوانیشون افتادن. شاید اگه یه موقع دیگه بود وقتی یاد اون دوران می افتادیم همش غرغر می کردیم و از سختی هایی که کشیدیم می گفتیم. ولی الان ببین وضع چیه که همه دلمون رو خوش کردیم به یادآوری یه سری خاطره کهنه و با اونا دل خودمون رو شاد و سرگرم می کنیم...

:)

شاد باشی همیشه شهرام جان

کلی حال کردم مخصوصاً با اون دفتر صد برگش ... خیلی نوستالوژیک بود کلاً

چه دوراني داشتيم. يادش بخير. درسته كودكي و جواني ما در خفقان و جنگ و ناملايمات گذشت ولي خاطرات شيريني از آن بجا مانده

آقا ما رو بردی به ایام خوش .

گاهی فکر می کنم که اون زندگی دلچسب تر بود.

wow...
یادش به خیر..
من هنوزم کتاب فارسی اولم و اون جلد دفتری که عکسش رو گذاشتین رو دارم..!
زمان زود میگذره جناب شهرام!نمیشه کاریش کرد..

اووووووووووووووه
ترکوندیا چه خوب بود
عالی بود
من این چیزا یادم هست
اما چیزی از آژیر یادم نیست
یعنی یه صحنه فقط
اما صداش یادم نیست
صدا

آی گفتی ها ، ببینید ما چه کشیدیم از دست کدخدای اون زمان، همونی که موسوی به خاطرش سینه چاک میدهد و میخواد که ما را برگردونه به ارزش های اسلامی دهه شصت ، یعنی منظورش اینه که ماتحت خودمونو برای ولیم آغاجی آماده کنیم
یه چیزی هم از قلم انداختی و فکر میکنم که اون زمان ها تشریف نداشتین
ماه رمضان سال پنجاه و هشت، آقا دستور داد که تلویزیون برنامه خودشو ساعت 7 شب تعطیل کند تا مردم در مساجد به عبادت بپردازند، حالا برنامه های تلویزیون که همش جونور و مارمولک و کفتار و کرگدن نشون میداد، اون برنامه های هاچ زنبور عسل، مال سال های بعد است که جمهوری اسلامی، پیشرفت شایانی نموده بود، حساب کن که آقا دستور داد که اون چهار تا مامولک و کفتار و کرگدن هم تعطیل بشن، دیگه چی میشه، واسه همینه که جمعیت ایران در آن سال ها به صورت انفجاری زیاد شد و همین آقای موسوی از این بابت در پوست خودش نمیگنجید
ای شهرام جان، چی وگم که نگفتنم بهتره

وای هیچی واسه من جذاب تر از به یاد آوری سریال اوشین نیست واقعا دوسش داشتم و از اینکه تو خونه واسه دیدن این سریال همه جمع می شدیم کلی ذوق می کردم .... کاش حالا هم همه بودن.....

اگه وقت کردی به منم سر بزن خوشحال میشم

عجب دورانی بوده....با اینکه تجربه ی بودن تو اون دوران رو نداشتم اما زیبا منو به اون حال و هوا بردی...
مرسی کامنت دونی رو درست کردی....
اون زمان مامانم اینا هم می گن چقدر دلا یکرنگتر بود...

سلام شهرام جان.
کلک نکنه اومدی به وبلاگ من و آهنگ بچه‌های کوه آلپ که گذاشتم پس زمینه اینجوریت کرد ؟( اسمایلی خنده)
من که همش تو اون سالهام با اینکه کلی‌ بدبختی کشیدیم.بابای ارتشی یه پا جنگ یه پا پادگان.عصبانی.شهید داده و عزادار.همه افسرده.همه تنها.
ولی‌ ما که حالیمون نبود.
الان میشینیم غصه ش رو میخوریم.اونوقتا عشقمون این بود بدویم از مدرسه برسیم خونه واسه هاچ و لوسیمی و حنا و آنت و بل و سباستیان.
از توجهت به نوشته هام ممنونم راستی‌.
ضمنا اگه اشکالی نداره می‌شه بگی‌ تو دنباله ‌ای دیت چیه؟؟ همون جا برام پیغام بذار.مرسی‌

سلام شهرام جان
مطلبت رو خوندم برخی از کارتونا و حتی کمی از سالها دور از خانه رو یادم میاد.

راستش من در سنی نیستم که بخوام در جمع شما بزرگان اظهار نظر کنم.
اما می خوام بگم وقتی مردم از عیب های خودشون غافل شدن و شروع به عیب گرفتن از دیگران کردن وضع ما بدتر و بد تر شد و سیر صعودی تا سقوط را در پیش گرفتن. آخرش به کجا می رسه رو به راحتی می شه حدس زد اما دلیل رو نمی شه گردن تکنولوژی انداخت.دنیا و آخرت ما در کنار همدیگه هستند. ما مسولیم در برابر بشریت، در مقابل همینهایی که کامپوتر و نرم افزار و.. را اختراع کردن ما مسولیم. همه ما مسولیم در عالم تن کار تن ، در عالم علم کار علم، در عالم اخلاق کار اخلاق و در عالم دین وظیفه مون را که مهمترینش خدمت به خلق هست را انجام بدهیم.
کی کمین بخششت ملک جهان
من چه گویم خو تو می دانی نهان

حال ما و این طبیبان سر به سر
پیش لطف عام تو باشد هدر



موفق باشید


یا حق

سلام.
ممنون.نه اي دي اس ال ندارم.چون سرعتش 7 كيلو بايت در ثانيه است.
اين عكس مجله دانستنيها را گذاشتي داغ دلمون تازه شد يادش به خير.

A “How To..” headline grabs your prospect’s attention because it tells
their brain they are about to learn something new that could benefit
their lifestyle. The headline should get their attention and explain how
to get their benefit faster, cheaper, easier, etc.

ye aaaalame doosesh dashtaaaaaaaam ,, hichi bhtar az y hese khoobe injoorii nistttt.....hichiiii  :)

shahram jan ali bod yad on rozha oftadam dar zemn man vidyo ra avalin dafe khoneye shoma didam to on moge ha kheyli kochik bodi khoda rahmat kone babato  vagean yadesh bekheyr

ارسال یک نظر

♡ اشتراک

Twitter Delicious Facebook Digg Stumbleupon Favorites More